تبليغاتX
به همین سادگی


به همین سادگی

محو شدم در تو

امروز تو کلاس زبان موضوع درس تغییر بود.با خودم که فک کردم دیدم تو این دو سال خیلی تغییر کردم.بزرگ شدم و کوچیک شدم٬خندیدم٬اشک ریختم.روزای خوب و بد زیاد بودن و اینا در کنار همن که معنی دارن.حتی تو بدترین شرایط روحی هم این مطلب رو فراموش نکردم و به نوبه ی خودش خیلی کمک کرد.فک کردم که خیلی از این تغییرات رو دوست داشتم و می دونم که همشون چه خوب و چه بد لازم بودن.هرچند که خیلی هاشون بد بودن اما هیچ وقت از ایجاد هیشکدومشون پشیمون نبودم و نیستم.زندگیم به سامونه.خیلی خوبه.حتی اگه تغییراتو دوست نداشته باشم قبولشون می کنم. خب زندگیه دیگه.تا جایی که میشه باید تلاش کرد و چیزی که به دست نیومد نیومده دیگه.حتمن نباید میومده.شاید من از ته دل نخواستم که نیومده.مهم اینه که من چی فک می کنم.مهم اینه که تو ذهن من چیه.

حالا همه ی اینارو گفتم که بگم این فکرا همین جوری به دست نیومده.می  دونی که من و تو دو سال زحمت کشیدیم واسه این تغییرات و این فکرا.البته باید بگم که تو زحمت کشیدی.اما بگم منم صبر کردم به اندازه ی این دو سال که فک می کنم تو جای خودش خیلی سخت بود٬اگه نه بیشتر از کار تو اما کمتر هم نه.از حق که نگذریم پیامبر خوبی بودی و هستی و من شاید تا ابد الدهر مریدت بمونم اما زییر یوغت نه.چون خودت بودی که فک کردن و یادم دادی.منم الان میگم " من فکر می کنم پس مستقلن هستم. "

تغییری که خودت بعد مدت ها امشب بهش رسیدی عالی بود.نتیجه ای که گرفتی تو یه کلام خدا بود.حیف که نتونستم خوشحالیم رو  خوب بروز بدم.از ته قلبم امیدوارم و ایمان دارم که تو بهترینی و خواهی بود.خیلی کارا هست که واسشون دیر شده.که همین جوری وقتمونو تلف کردیم و الان وقتشه که بیدار شیم.نمی دونم چرا از اول شخص جمع استفاده می کنم اما می  دونم که دلم می خواد توی تو سهیم باشم.توی کارات و فکرات.و تو همیشه استثنا بودی برا من.استثنایی که می تونه هر اصلی رو تو وجودم بهم بزنه.

پیامبر دوست داشتنی من به خاطر این شاگردت که امیدش به توء همیشه پیامبر بمون٬همیشه.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 22:41 توسط مرجان| |


Design By : Night Skin