تبليغاتX
بیا تو دم در بده

قسمت اول

گفتمش بي تو چه بايد کرد؟                                     عکس رخساره ي ماهش را داد
گفتمش مونس شب هايم کو ؟                                   تاري از موي سياهش را داد
وقت رفتن همه را مي بوسيد                                    به من از دور نگاهش را داد
يادگاري به همه کس مي داد                                    به من انتظار راهش را داد


قسمت دوم

گفتي که ز بهر مجلس افروختني              در عشق چه لفظ هاست، اندوختني!
اي بي خبر از سوخته و سوختني                 عشق آمدني بود نه آموختني


قسمت سوم

دوباره دلم رفت بر آسمان
                                خدايا چه ديدم به آنجا!
به تشبيه يک قرص نان ،گردِ گرد
                                     و او مي درخشيد،آري گمانم درخشيد.
فرازي به آن خيره ماندم
                                    چرا نور مي داد؟
که تنها . اطراف او تيره ي تيره بود
                                         دلم آتش گرفت برايش ،براي سياهي و نور زيادش ؛
او چه؟به من خيره بود؟
                                     نميدانم او را که چه در دل داشت...
گمانم غمين بود،آري غيمن بود
                                          از دست آن مردمان پليد و پلشت ،
که خود را زده بر ره کوفيان علي
                                                 زهي باد برماه ما که همچنان خيره است!!


قسمت چهارم

مرجانِ دريا...
                     نه!
                           مرجانِ صحرايي.
 مرجانِ دل نيستي ،
                           مرجانِ آمالي!
تو کيستي که من از عشق تو حيران شده ام ؟
                                                           ديوانه ي مجنون تو شده ام.
ديگران رفته شدند از دل و از ديده ي من
                                                       ماندي بر دلم ، چه باشد از ديده ي من؟
به قسم ياد کنم        
                                 به نبوت
                                                            به توحيد
به زبان ملکوت داود
                                   که تو را مي خواهم
                                                                            و تو را مي خوانم...


قسمت بعد


سه روز مسجد نشيني و اعتکاف.تو مسجد دانشگاه تهران خيلي شلوغ بود.من وهانيه هم سر راه بوديم . به قول يکي از بچه هاي اونجا جاده بوديم رسماً.تو اين سه روز آسفالت شديم. صبح 700 نفر از رومون رد ميشدن که با احتساب برگشت مي شد1400نفر . موقع افطار وسحري هم همينطور.تا دو روز پهلو و انگشت پا ودستام درد مي کرد.يه عالمه جا هم که بود باز ما رو لگد مي کردن.نميدونم ما با اسراييل شايد نسبتي داشته باشيم که اين خانوما دق و دلي رو سر ما حسابي خالي کردن.روز آخر ما چند نفر که سر راه بوديم تصميم گرفتيم بلند شيم دو دور از رو همه رد شيم،انقدر که حرصمون در اومد بود که البته نکرديم.جدا از اين مسائل خوب بود . سه روز دل کندن از همه چيز ورفتن به اونجا که هيچ امکاناتي نبود واسه سرگرمي . البت به جز کتاب که من "من او"رو دوباره تو اين 3 روز خوندم.خيلي هم گرم بود وسر پنکه همش جر وبحث .غذاهاش و مداحش هم بد نبود.حداديان مداح بود ولي من اصلاًاشکم در نيومد.نمي دونم ملت با زبون روزه چه جور ضجه مي زدن؟تو بهر نوحه هاش که مي رفتي چرت و پرت زياد مي گفت.ولي بعد از ظهر روز دوم همه خواب بودن و من نه.همين جوري اشکام ميومد.نميدونم چرا بند هم نميومد.دله ديگه،عشق مي کنه واسه خودش!
کلاًگذشت.ولي مي دونم سال ديگه نخواهم رفت.


قسمت بعدتر


امروز يه روز خسته کننده ولي نسبتاً خوب.بود.بودن با بچه ها واقعاً آدم رو سر حال مياره هر چند سر و کله زدن باهاشون خيلي سخته.هنوز خاله خاله گفتنشون تو گوشمه.هر کي ببينن زود خاله شون ميشه.يه دنياي کاملاًمتفاوت با مال ما مثلاً آدم بزرگا!خيلي از اين دنيا دور شده بودم ولي از وقتي رفتم اينجا دارم دوباره وصل ميشم بهشون.دوست دارم از اين روز مرگي احمقانه دور شم.شايد اين يه راه حل خوب باشه.باز اميدوارم به حماليش هم بيارزه .
ميبينم با اينکه خيلي ادعام ميشه ازشون بيشتر مي فهمم ولي اونا بيشتر از من ميفهمن.همين امروز من نشسته بودم رو ميز،يکيشون گفت خاله جون مي شکنه!واقعاً خجالت کشيدم .گفتم راست ميگي  خاله جون!!يا اينکه خيلي زود قهر ميکنن،از اون زودتر آشتي ميکنن.يکيشون خيلي کله شقه.به  من ميگه تورو دوست ندارم.ولي نميگه چرا.دختره.فکرکردم حتماً مامانش بايد  از اين افاده اي ها باشه.ولي نبود.نمي دونم کلاً!


قسمت بعد بعدتر


يه دوستيم مي گفت همه ي دخترا حتماً يه دفتر شعر دارن و يه ....؟ نمي دونم.دومي يادم نمياد.ولي  من هم يه دفتر شعر دارم.اين شعر هارو از اون دفتر نوشتم.بيشترش مسخره ست و تکراري .دلم خواست اينارو بذارم اينجا.قسمت چهارمش هم در راستاي خود شيفته بازي نوشته شده.توسط يکي از دوستام که الان يادم افتاد چقدر دوسش داشتم و دوسم داشت ودارم و هيچ کس اون نخواهد شد. اميدوارم از دست ندمش تا جايي که مي تونم ولي نميدونم چرا حسم و شواهد و قراين ميگه دير نيست از دست دادنش...       :((


قسمت آخر

مردم همه
                    تو را به خدا 
                                        سوگند مي دهند
اما  براي من
                 تو آن هميشه اي
                                      که خدا را به تو
                                                              سوگند مي دهم


پ.ن.1.بابام ديگه سيگار نمي کشه!(خودش ميگه)اميدوارم نکشه.
پ.ن.2.گفته بودم از اين پ.ن ها بدم مياد؟دوباره ميگم که مياد!!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:56 توسط مرجان |

 

این پست رو می خواستم هفته ی پیش بنویسم ولی هی تنبلی کردم و نشد و کلاً یخ زد وبه همون حرارت هفته ی پیش نیست.ولی خب کاچی به از هیچی.

 

3 شنبه هفته ی پیش با خواهرم رفتیم کنسرت و من هر چند اولش به خاطر حضور دوست خواهرم که ازش خوشم نمیاد و نداشتن حوصله ی درست وحسابی تمایلی به رفتن نداشتم ولی خب با اصرار اون و مامانم راهی شدم.تالار وحدت.ساعت 5.من خواهرم و مربی خانه اسباب بازی که خواهر جان مدیرشه و همون دوست مورد تنفر بنده. ساعت 5 از خونه راه افتادیم .از میانبر 20 دقیقه بعد رسیدیم چون خیابونای تهران خدا رو شکر چندان شلوغ نبود بر خلاف همیشه.چون چیزی از کنسرت نمی دونستم وقتی رسیدم خیلی تعجب کردم.چون همه خانوم بودن واز قرار معلوم کنسرت ویژه ی  بانوان بود.هم نوازنده ها و هم مخاطبان همه خانوم بودن.

اکثراً روسری هارو دو آورده بودن چون دم در همه رو میگشتن وموبایل هارو تحویل گرفته بودن.

گروه کنسرت تشکیل میشد از 6 نوازنده و یک خواننده .مانتو های خیلی قشنگی از جنس لمه پوشیده بودن و شال های رنگی .3 نفر شال بنفش ،3 نفر شال  طوسی که به سبز میزد و چون فاصله زیاد بود درست نتونستم رنگشو تشخیص بدم و خواننده که رنگ صورتی سر کرده بود.

سازها هم همه سنتی بودن که به ترتیب از چپ به راست ، دف، تمبک، سنتور، کمانچه، تار و عود بود .نوازنده ها به صورت نیم دایره روی سن نشسته بودن و خواننده هم وسط .

برنامه از 2 قسمت تشکیل شده بود .بخش اول چند آهنگ سنتی ایرانی خوندن و بخش دوم هم چند آهنگ کردی.وقتی که ما رسیدیم ، گویا چند آهنگ از بخش اول رو خونده بودن و 2 آهنگ دیگه هم خوندن که یکیش بوی جوی مولیان رودکی بود که واقعاًزیبا بود.خواننده صدای واقعاً قشنگی داشت و خیلی عالی این آهنگ رو خوند.از دستاش هم خیلی استفاده می کرد .انگار می خواست پرواز کنه و از زمین کنده بشه .از اینکه رفتم اصلاًپشیمون نبودم.

بعد از یه استراحت کوتاه بخش دوم شروع شد که با تغییر لباس گروه کنسرت همراه بود.لباسهای کردی پوشیده بودن تو رنگای مختلف و شاد.سبز ،قرمز ،صورتی ،کرم،آبی.که لباسای خیلی قشنگی بود.در ضمن تماشاچی ها اکثراً کرد بودن ویک نفر هم با لباس کردی اومده بود.

2 تا آهنگ تقریباً آروم زدن که با اینکه نمی فهمیدم ولی از موسیقی لذت بردم.

 

میان نوشت:دوستان می دونن که بنده یه رگم کرده یعنی بابام کرده ولی تازه فهمیدم من از کرد بودن فقط اسمش وبابام رو یدک می کشم چون جز دو جمله هیچی از زبون کردی نمی دونم.فکر کنم خود بابام هم کم وبیش زبون مادریش یادش رفته.

 

اهنگ سوم خیلی قشنگ و شاد بود .به طوری که حضار همه شروع به دست زدن کردن و همون خانومی که لباس کردی داشت رفت اون پایین سن و شروع به رقص کرد که با تذکر حراست محترم رفت سر جاش.بعضی دیگه هم سر جاسون می رقصیدن .و عده ای هم روسری هارو بالا گرفتن و تکون می دادن.

بعدش یه آهنگ آروم ، در آخر هم دوباه یه آهنگ شاد و سوت ورقص وروسری های بالاوتقدیر وتشکر .انقدر جو ذوق زده بود که سنتور زن و خواننده هم دست می زدن وکم مونده بود که خود خواننده هم برقصه.آهنگ آخر رو هم به صورت افتخاری دوباره تکرار کردن.

اسم گروه خیلی جالب بود:ژیوار .یه اسم کردی.آهان راستی یه چیز دیگه هم از کردا به ما رسیده و اون اسم خواهرمه:شلر.که ژیوار اسم خواننده ی گروه هم بود.سن افرادش کم بود که بزرگترینشون همون ژیوار بود متولد 59 وکوچیکترینشون هم متولد 67.من در کل بیشتر محو نحوه ی سنتور زدن گلنوش ملایری (سنتور زن و سر پرست گروه)بودم که واقعاً مهارت داشت.یعنی میشه یه روز من هم مثل اون بزنم.ای کاش...

 

خلاصه کلاً روز خوبی بود چون شبش هم با خالمینا رفتم شام رو بیرون خوردم و چون حسش نبود شرح وقایع موند تا امروز که نوشتم چون دلم خیلی می خواست بنویسم و از این مفصل تر ولی خب دیگه همین هم خوبه فعلاً.

 

پ.ن.1:نمی دونم هنوز هم هست یا نه ولی جویا شید اگه بود حتماً از دست ندید!

پ.ن.۲.واسه ارضای حسکنجکاوی اونایی که نمی دونن که یهرگ دیگه ی من ترک میباشد البته با ۲ واسطه.زبون ترکی هم بلدم عین بلبل!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:8 توسط مرجان |

 

من ، تو، ما،شما، آنها،او...

آخر میاد چون می خوای بهش بیشتر از بقیه فکر کنی و وقت بذاری.اماهمیشه یادت میره ،وقت تموم میشه،حوصله ای نمونده ،خسته ای ، واینا هرکدوم دلیل محکمیه که هیچ وقت واسه "او" وقت نداشته باشی.خب حق داری ولی "او" اصلاً حق نداره شکایت کنه،باید حالیش باشه تو این همه دلیل داری واسه ندیدنش ،واسه فرار کردن ازش،یه دلیل محکم "من"...و محکمترش "تو".

اینا خیلی مهمن اگه "او" باید بفهمه.پس می زنیش کنار آخه "من " شیش تا که نیست،یکیه و کالر 6 نفر رو نمی تونه انجام بده و...

بی خیال دونه های تسبیت چند تا شد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:54 توسط مرجان |

 

قبل تر ها عادت داشتم هرکاری می کردم مینداختم تقصیر دیگران، حتی اگه خودم خیلی مقصر بودم.به نظرم یه خوبی هایی داشت واسه من و همه کسایی که عذاب وجدان بعضی وقتا خیلی اذیتشون  می کنه.اونجوری بودم ولی فکر کردم که نهایت نا مردیه.پس تصمیم گرفتم عوضش کنم .حالا از این وردیوارافتادم،کارایی هم که من نکردم وتقصیر من نیست،اگر بندازنش گردن من هیچ تلاشی واسه تبرعه کردن خودم نمی کنم .چون واقعا" بحث کردن با آدما خیلی سخته.و گرفتن حق از اون سخت تر و منم که بی حال تر از اینم که بخوام این همه راهو برم.به هر حال می دونم که اینم باید تعدیل بشه.

 

به نظرم بعضی کارا باید حتما" تو یه موقع خاص انجام بشه .زمانی که حس کنی واقعاً موقعش رسیده؛ زودتراز اون سوخت میشه،البته بیشتر موقع ها دست خود آدم نیست. زمان مناسب خودش داد            می زنه و اون کار انجام میشه مثل...ولی مطمئن نیستم که زمان مناسب رسیده بود یا نه،به هر حال اتفاق افتاد،منم که همیشه خودمو سپردم به دست حوادث و گذاشتم برام تصمیم بگیره .تنها کاری که کردم این بوده که مانع نشدم وهیچ کاری نکردم(چه پارادوکسی شد!!!)

 

چقدر بده که خیلی چیزا رو نمی تونم اینجا بگم واقعاً بده.

 

خدا...................

چرا این روزا انقدر کمرنگ شده؟خیلی کم رنگ تر از اونی که یه روز فکرمی کردم بشه.واقعاً ما آدما خیلی احمقیم.من که هستم بقیه رو نمیدونم.

 

سکوت رو فعلاً ترجیح میدم .چون حرف زدن نه حسش هست نه آدمش نه اصلاً چیز قابل گفتن.انگار همه چی قبل از 24 ساعت یادم میره وهیچی یادم نمی مونه.واقعاًنمی مونه.امیدوارم زودتر از این حالت بیام بیرون .علت این خمودگی روحم رو  یدا کنم و یه کم حس خوب به وجود بیارم یا از اون ته مهای وجودم بکشم بیرون.

 

پ.ن.1رسماً اگه خل نشم خدا رحم کرده.شاید هم شدم و داغم و نمی فهمم.شایدم تا حالا دیوونه ندیدم.

 

پ.ن.2.نداریم

 

پ.ن.3.نداریم

 

پ.ن.4.می دونم خیلی مرموز شدم ولی نشدم اینا توهمات خونه نشینی زیاده.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:49 توسط مرجان |

و سکوت ..............

مثل همیشه.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:28 توسط مرجان |

 

 

این روزا میرم میام .هستم نیستم.ولی بیشتر نیستم.یه اتفاقایی افتاده.یه اتفاقایی داره می افته.نمی دونم درست هستن یا نه.ولی حالا مهم نیستن.عین آدمای مسخ شدم.نه چیزی می شنوم.نه احساس می کنم،نه می تونم درست بخندم،نه فکر کنم.تو هم که هی اصرار می کنی فکر کنم.خب نمی کشم.اصلا" من با هوش نیستم.فکر کردن مال آدمای باهوشه.و اونایی که از غم معاش فارغ شدن(؟) ما که تو فرق آب انبه و هلو موندیم این چیزا چه حالیمونه.ولم کن کلن.بذار این چند وقت بگذره.همیشه به جاهای بهتر هم ختم شده.

 

گرم،سرد،داغ،داغ،خیس،خیس عرق.عرق شرمه یا از گرما یا اضطراب.هر چی هست من ولش نمی کنم.

به آرامش بعدش می ارزه.نمیدونم............این روزا خیلی مبهمه.فقط تو حال زندگی می کنم تا ببینم چی پیش میاد.

 زور زدم زیاد بنویسم ولی هر چی میاد تو ذهنم فرار می کنه.

 

پ.ن.1 بشرا دلم برات تنگ شده خیلی!!!

پ.ن.2.من خوبم.خووب.یه کم ناراحت.خیلی خوشحال.......

پ.ن.۳.کسی می دونه من چه مرضی گرفتم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:16 توسط مرجان |

 

 

ای کاش می شد نابودش کرد،محوش کرد،نیستش کرد،به عقب برگشت پاکش کرد،طوری که دیگه نباشه، روحتو نخوره،دیگه سایه ش نیافته رو تو،همه ی خوشیتو تو اوج لذت نابود کنه،ای کاش حداقل  من نبودم ،نیومده بودم ،وارد نشده بودم.

 

دست خودم نیست،نمیشه ازش چشم پوشی کرد،فراموشش کرد،نابودش کرد،یا حداقل ندیده ش گرفت.خدایا چرا من ؟چرا من همیشه دنباله رو باشم؟چرا باید همیشه پامو جا پای کسی دیگه بذارم واشتباهاتو جبران کنم ؟خسته شدم از بس خوب بودم و لبخند زدم و گفتم مهم نیست و درکتون می کنم.انقدر که همه لهم کردن زیر پاشون در عین حال که فکر می کردن واسم خیلی ارزش قائلن.اما افسوس که اصلا" با ارزش نبودم...میدونم که نبودم . همیشه فقط واسه رفع یه نیاز و پر کردن وقت،یکی هست وقتی که دیگه هیچکس نیست.خوب من هستم،نگران نباشین!هستم پشتتون،زیر پاهاتون،زیر سم اسباتون،فقط کافیه از اون زیر جدام کنین،یه نمه صاف و صوفم کنین،با یه تلمبه بادم کنین تا از تختیه حالت زیر کفش در بیام ،بعد ببرینم بالا ،بالا! بالاتر! تو اوج! و هر وقت کارتون تموم شد با مخ ولم کنین رو زمین سفت! بعد یه لگد،بعد با ته کفشتون مثل ته سیگار له کنیدم،دیگه حله!

رفت واسه سری بعد.........ولی اصلا" خودتون رو ناراحت نکین! عذاب وجدان؟؟؟؟ نه بابا خرج من نکنین،من همون زیر هستم و منتظر.فقط یه اشاره کافیه تا برم تو اوج و شما به هدفتون  برسین و دوباره......................روزاز نو روزی از نو!

 

شدم همین،نه بیشتر ،شاید خیلی کمتر.نمیگم خسته شدم  چون بالاخره هر کسی یه خاصیتی داره ،مال منم این طوریه!

کسی که هیچ وقت به فکر خودش نبوده چون فکر می کرده خود خواهیه،خیلی بده که آدم خودخواه باشه لعنتی! (اه از این لفظ آخر بدم میومد نمی خوام به کارش ببرم.....)

 

ولی من بالاخره از زیر سایه ت میام بیرون،فخر نفروش! اونجوری هم نگاه نکن و چشم غره نرو.اگه واقعا" آدم بودی همونجا می موندی،از این شاخه به اون شاخه چی به دستت داد که حالا هم دنبال شاخه ی نو هستی؟؟

 

بعضی وقتا فکر می کنم حق با توئه!این روزا یادم می افته که منم مثل تو بودم وهستم .که دقیقا" افکار خودمو تو آینه ی اعمال تو می بینم .ولی تو جسارتت خیلی بیشتراز منه.دلت هم سنگ تر.من با هیچ کس کاری ندارم،هیچ کاری ،زندگی خودمو می کنم و منتظر میشم روزگار کارمو پیش ببره و تقدیر برام تصمیم بگیره.از دست تو هم اصلا" عصبانی نیستم ،لجم در میاد.حسودی می کنم که چه راحت می تونی هر چی که می خوای چه راحت به دست میاری و چه راحت تر چیزای خیلی با ارزش رو از دست میدی!خوب آره دیگه هرکس وقتی استفادش تموم شد دور ریختنی میشه ،دلت هم که جای اضافه نداره،پس دور ریختنش بهتره.یا میره صندوق عقب بغل لاستیک زاپاس تا بعدن شاید یه نیمچه استفاده ای ازش بکنی.

 

بهت تبریک میگم!

خیلی زرنگی و من هنوز دنباله رو توام.ولی خودمو رها می کنم،یعنی کردم و دارم تلاش می کنم تا تو کاملا" نابود باشی و با دلقکات خوش باشی.

 

بشین و تماشا کن!!!!!

 

 

 اضافه شد:عمرا" اگه پس بدم!خودتونو شقه هم کنین نمیدم.هر چند چیزای دیگه هم هست.......

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:2 توسط مرجان |

1 . اینم از این

بالاخره امتحانام تموم شد.2 هفته ی زجر آور ،2 هفته بی خوابی،2 هفته خونه نشینی که به علاوه ی اون یه هفته ی فرجه ها میشه 3 هفته.وای خیلی دیر در عین حال زود گذشت.حالا هنوز یه روز نگذشته دلم برای دانشگاه تنگ شده،یعنی از خونه نشستن اعصابم خورد میشه.بیرونم که بخوام برم باید به هزار نفر جواب بدم از هفته ی دیگه ولی نمی شینم خونه. می زنم بیرون،نمیدونم کجا،هر جا به جز خونه،جدیداً تو خط خیابون گردی هم که افتادم ،دیگه حله!

 

2.هرز برنده ی عمر

پارسال همین موقع رو که یادم میاد واقعاًحالت تهوع بهم دست میده.کنکور داشتم.6 تیر 86.چه زود گذشت.دلم برای همه ی این کنکوری ها می سوزه .تابستونشون رسماًهدر میره،انقدر که آدم استرس داره .من که یه هفته بعد اینکه کنکور رو دادم افسرده بودم و گریه میکردم،یه هفته هم بعد اینکه رتبه هارو اعلام کردن.نمیدونم چرا ولی اصلاًخوشحال نبودم.هر چی بود گذشت.این یه سال به اندازه ی تمام 18 سال چیز دیدم و شنیدم وفهمیدم.نه اینکه خیلی چیز دیده باشم،تو اون 18 سال هیچی نفهمیده بودم.محیط جدید و آدمای جدید،برخوردای جور واجور،تا اون موقع فقط مدرسه بود و محیط بستش و دیگه هیچی.مدرسه هم که اسارتگاه واسه من !خیلی خیلی بیخود.ولی سال پیش دانشگاهی خوب بود، خیلی. جدای از یه سری آدمای نفهم بقیه اش خوب بود.دوستام ،ما 4 نفر که هیچ شباهتی بهم نداشتیم ونداریم ولی همو خیلی دوست داشتیم و داریم.یه ماهی میشه که ندیدمشون.وای!!!! چقدر دلم براشون تنگ شده.ایشالا همین روزا یه دلی از عزا در میاریم........

 

3.یادگار سال اول

یه چند وقتیه یه چیز خیلی اذیتم میکنه با کاراش شایدم یه نفر.سایه انداخته رو همه ی افکارم.هر چی میخوام نیاد  تو ذهنم،از جنبه ی اون نگاه نکنم نمیشه. همش شرایطو به نفع خودش تغییر میده و لج من در میاد و مچاله میشم.همش دنبالمه،نه! من همش دنبالشم ،می خوام خودمو جدا کنم ولی نمیشه،من دیر بودم ،همیشه دیر بودم،عقب مونده ی خنگ،که فقط دنباله رو بودم ومصدق.باهاش کنار میام،همین روزا،اوضاع داره به نفع من پیش میره و این امید بخشه.

 

4.حسی نو با طرح قدیم

حالا موندم چیکار کنم با دلم.عین آدم که حرف نمی زنه من بفهمم،زبونشم بلد نیستم ،اصلاًخیلی عجیب غریبه،شایدم لاله.مشکل شد 2 تا!زبون اشاره هم بلد نیستم،داره دیوونم می کنه خب!یکی بگه چه جوری باهاش کنار بیام؟ کنار که نمیشه اومد یا باید حرفشو یاد بگیرم و بهش گوش کنم یا خفش کنم ،با چاقو یا اون کاتر بشرا که دیگه انقدر حرف نزنه،عقلمو ضایع کنه.ولی تو گوش دادن به حرفش یه لذت خاصیه که تا حالا تجربش نکردم،دل آدم پیچ می خوره و قیری ویری میره ،بعد میاد تو گلو و میخوای تفش کنی ولی از قصد فرو میدیش تا خفت کنه و بپیچه تو تمام بدنت.وااااااااااااااااااای الان یادم اومدش!!!!

 

برم سراغ دلم که از همه واجب تره.اوضاعش واقعاًبه هم ریختس،ولی این به هم ریختگیو دوست دارم،یه جور سر و سامونه دیگه!

 

پ.ن.خیلی سر خوشم نه؟آخه اگه شما جای من بودین...................

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:41 توسط مرجان |

 

مامان میگه من ازت راضی نیستم ، از زندگیت خیر نمی بینی ،گره می افته تو کارت، انقدر منو اذیت نکن!

هه ....

مامان نمیدونه که گره افتاد تو کارم ،خوره شده ،از گره گذشته، دارم زور میزنم شر رو بیرون کنم ،خیر پیشکش.

نمیدونه که چند وقتیه بغض گلوم رو گرفته که همین روا دور نیست که خفم کنه.

 

مامان نمیدونه دخترش خیلی وقته دیگه خوشحال نیست،سکوتشش برای چزوندن و اذیت کردن اون واز سر بی قیدی و لا ابالی گری نیست ،خفه خون گرفتنش مال یه عقده هایی که هیچ وقت سر باز نکردن چند بار خواست بازشون کنه ولی نشد.به خاطر همه ی اون چیزایی که می خواست وباید می بود ولی نبود پس نخواست.

 

مامان نمیدونه که مال دنیا ارزش نداره،نمیدونه که همین روزاست که یه کارای احمقانه از دخترش سر بزنه،نمیدونه که دخترش چقدر تنهاست وتو دست یه مشت آدم نا آدم داره دست و پا می زنه.

 

مامان نمیدونه که دخترش داره در به در دنبال یه سنگ صبور می گرده ولی پیدا نمیکنه،دل خودش داره سنگ میشه،شایدم شده.

 

مامان نمیدونه دخترش چقدر بدبخت و ساده ست که همه دورش می زنن و اون فقط سکوت می کنه ومی خنده و میگه "مهم نیست،بی خیال،این حرفا چیه،نه بابا ناراحت؟اصلا" مگه من حق دارم ناراحت بشم؟هر غلطی دلتون خواست مجازین بکنین حتی..........."

 

مامان نمیدونه که چقدر می تونه عزیز باشه وهست،نمی خواد بفهمه نباید انقدر با حرفاش دل دخترای بدبختشو بشکنه.مامان نمیخواد یه کم به حرف بقیه گوش کنه،شاید درست بگن،درسته تجربش زیاده ولی ممکنه شعور نداشته باشه،ممکنه یه احمق باشه مثل بقیه.

 

مامان تورو خدا!آخه تولدشه،گناه داره،امروز رو بی خیال شو جون من،به خدا من نگفتم ،خودش رفت،مامان من.........نه به خدا نه.........نمیخوام.

 

مامان نمی دونه که من حافظم تحلیل رفته،دیگه خیلی چیزای ساده هم یادم نمی مونه،مثل همون آقاهه که دختر خاله اسمشو گفت و من 5 دقیقه بعد دیگه اسمش یادم نبود،چه برسه به حرفای تو که خیلی مهمن.

 

به خدا من اون جوری نیستم.

 

راستی چرا مامان نمی دونه؟مگه مامانا نباید همه چیزو بدونن؟چرا نمیفهمه که من هرشب............................

چرا نمیدونه من نوازشش رو ،حرفای قشنگشو،لالاییش رو ،قربون صدقه رفتنش رو میخوام؟؟؟

 

ای کاش میدونست........

ای کاش من نبودم..........

ای کاش................

 

آخر نوشت:همین روزای نه چندان نزدیک میرم ولی ای کاش نزدیک بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:25 توسط مرجان |

 

 

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق

خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما

تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت

که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات

ا خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم

قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به

خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم

تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که

درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه

مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات

شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به

تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت

 دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه

يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي.

آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:55 توسط مرجان |