|
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست *********************************** پیرهنشو بالا می زنه .روی سینه ش جایی که قلبشه نشون میده.با رنگ قرمز٬به گمونم خودکار قرمزه٬یه قلب کشیده روی قلبش که بین قفسه ی سینه شه٬ میگه مال توئه این٬میگه این تویی٬قلب من... می خندم .میگم دیوونه ای تو٬میگه د و س ت دارم... *** دستم تو دستشه٬رو پیاده رو راه میریم٬سرده٬ خیلی سرده٬ میگه عاشقتم٬میگم دیوونه شدم که عاشقمی؟یه روز گفتی باید دیوونه بشی تا عاشقت بشم٬میگه شاید من دیوونه شدم٬ذوق می کنم از ته دل می خندم٬تو دلم میگم کاش هیچ وقت عاقل نشی و عاشقم بمونی... *** کنار هم راه میریم تو پیاده رو٬داریم دعوا می کنیم با هم٬میگم آدم عملش نشون میده که فکرش چیه٬میگه عمل تو یه رابطه ست نه دوست داشتن٬میگم ما رابطه داشتیم٬میگه رابطه خیلی وقته دچار مشکله... *** جلوی ویترین وایمیسم٬شکلاتا را می بینم که واسه روز عشق چیده شدن کنار هم٬ می گردم بینشون تا صورت تو رو ببینم تو کدوم یکیشون پیدا می کنم٬یه آب نبات چوبی بزرگ می بینم٬لبخند می زنم٬این تویی!لبخندم خشک میشه:رابطه خیلی وقته... *** تکیه میدم به صندلی.اتاق تاریکه٬تو رو به رومی٬رو شیشه ی مانیتور٬نمی خندی بهم مثل همیشه٬زل زدی به چشام٬که گفتی عجیبن٬دستت بالاست٬گرفتیش پشت دوربین٬گفتم بهت تو این عکس جای من خالیه٬گفتی آره خیلی...ما هیچ وقت عکس دو نفره این جوری نگرفتیم٬هیچ وقت ما نشدیم... *** اشکه که آخر سر می لغزه رو گونه هام...
پ.ن:نوشتم اینجا که یه زمانی می رسه که بعد کلی درخشش٬یه دفعه خاموش میشی٬یه دفعه تاریک میشی٬حتی خودت هم نمی تونی نور خودتو تو آینه پیدا کنی٬نه نه!با برق هم نمیشه روشنت کرد چون دیگه مصنوعی میشه.حالا من دیگه خاموش شدم٬فصل درخششم تموم شد.هیچ نور بی خاموشی تو وجودم نمونده. + نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388 0:58 توسط مرجان |
یاد گرفتن زبون های جدید همیشه یکی از علایقم بوده وباعث شده از خوندن زبون های غیر از زبون مادریم لذت ببرم.واقعن پدیده ی عجیبیه این زبان.به دستور زبان ها خیلی فک میکنم و دلم میخواد بدونم چرا مثلن این جوریه و اون جوری نیست.یا ریشه کلمه ها مثل دیوانه که از دیو اومده و مردم چون فک می کردن کسی که رفتارای غیر عادی از خودش نشون میده دیو رفته تو جلدش و دیوونه شده و امثال این که کم نیستن.یا اینکه یه کلمه ی مشترک بین دو تا زبون اول تو کدوم بوده و رفته تو اون یکی و ....اگر کمی زودتر به عمق این علاقه پی برده بودم شاید الآن زبان شناسی می خوندم و درگیر حقوق نبودم.اما خب خیلی چیزا موقعی که باید٬ نیستن مثل این آگاهی من به این علاقه.اما خب میشه حالا هم یه جوری جبرانش کرد. فعلن که زبان انگلیسی رو به یه جایی دارم می رسونم و فرانسه رو هم تازه شروع کردم و می دونم که این ته زبان آموزی من نخواهد بود و حالا حالا ها واسش برنامه دارم.خب البته هرچی که سنم بالاتر میره استعداد و تواناییم برای آموختن کمتر میشه و تحلیل میره اما علاقه و پشتکار فک کنم بتونه تا حدودی جبرانش کنه.
امروزم داشتم به نحوه ی منفی کردن فعل تو زبان ترکی فک می کردم.من که فک می کنم دستور زبان ترکی یکی از سخت ترین و پیچیده ترین دستور زبان هاست.چون از بچگی بلدبودمش هیچ وقت به سختیش فک نکردم اما وقتی آدمایی رو که این زبون رو بلد نیستم دیدم فهمیدم که اون قدرها هم ساده نیست. منفی کردن تو زبون ترکی بسته به زمان فعل فرق میکنه. رفت: گِدّی(یا گتّی٬بسته به لهجه های خاص) اگه بخواد منفی بشه یه مَ میاد بین دو سیلابش میشه نرفت: گِتمَدی. زمان حال:تو زمان حال هم تقریبن میشه گفت مثل گذشته س با این تفاوت که حرکت م بنا به موقیت تغییر می کنه که من سماعیشو بلدم و نمی دونم دقیقن قاعده ش چیه. می رود:گِدیر منفیش:گدمیر اما تو بعضی فعل ها بعضی حرفا تغییر می کنه و قاعده درستی نداره: می رقصد یا بازی می کند:اوینییر منفیش:اوینامیر نهی:که یه جورایی میشه منفی امر یه مَ یا ما میاریم ته فعل امری: برو:گِت نهیش که میشه نرو:گِتمَ(گتما) حالا همه ی اینا استثنائاتی داره که خودم که بهش فک می کنم مخم سوت می زنه.مثل اینکه فعلتون بیشتر ازدو سیلاب باشه این م کجا میاد و فتخه می گیره یا آ فرق می کنه. خب حسابی گند زدم به زبون ترکی٬خب چی کار کنم من این زبون رو سماعی یاد گرفتم نه قاعده مند ولی خیلی دوست دارم که درباره ش حرف بزنم.این زبون یا هر زبون دیگه ای. پ.ن:امروز نوشابه ریختم رو فرشی که تازه از تنور قالی شویی اومده بود٬اونم از نوع مشکیش! نگید که همتون شنبه می خواین برین دانشگاه!لطفن! + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 19:7 توسط مرجان |
آنها که به خاطر امنیت، از طلب آزادی دست می کشند، هر دو را از دست خواهند داد + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 23:48 توسط مرجان |
دکتر آقایی نیا هم باز نشسته کردن! آخه واسه چی مثلن؟ + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 21:49 توسط مرجان |
کوچیک تر که بودم یعنی ۴ یا ۵ سال پیش... نه بیشتر از این حرفا کوچیک بودم٬شاید راهنمایی می رفتم فک کنم٬بازی که می کردیم با دوستام٬همیشه ی خدا موقعی که خیلی دلم می گرفت یا خیلی خوشحال بودم همش یه حسی تو دلم بود که یه جایی یه کسی منتظرمه و باید برم٬هی خیابونو سر تا ته می رفتم بلکه یه صدایی٬نشونه ای چیزی بیاد٬یهو از وسط آسمون٬که بهم بگه کجا کی منتظرمه و من چرا باید برم٬این حس لعنتی همه ی اون موقعا همرام بود٬یه بار به دوستم که همیشه باهاش بازی می کردم گفتم گفت خب برو٬دیوونه ای تو اما!٬اما نمی دونست که من درمونده تر از اونی هستم که بدونم کجا باید بر.٬یه حسی بود مثل اینکه دل آدم داره پر می کشه٬که بکنه که بره٬که بره جایی که می دونه اونجا خیلی بهش خوش می گذره و خوشحاله و یکی هست که یه نفره٬یه نفری که خیلی خوبه٬اما هیچ وقت هیچ وقت این حس تموم نشد تا از سرم افتاد.این روزا همین جوری شدم٬دلم گرفته و می دونم که باید برم٬فرقش اینه که می دونم کجا باید برم٬اما اون یه نفر دیگه اون یه نفر نیست٬و به احتمال زیاد حتی منتظرم نیست٬شک دارم که بهم خوش بگذره و خوشحال باشم... همه ی اینارو بی خیال... حسی که این موندن میده غیر قابل تحمله اما باید تحمل کنم٬باید تحمل کنم.موندن و دیدن و نرفتن خیلی عذاب میده منو...این از هر چیز دیگه ای بدتره...باید موند و طاقت آورد و بود تا اون یه نفر اون یه نفر بشه!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 15:36 توسط مرجان |
و بدانم و آگاه باشم که هر وقت دلم تنگ می شود و در مرز گسستن است به یاد نوشتن در این دلتنگ نوشت گاه می افتم. تو این اراجیفو نمی خونی حقیقت اینه. حقیقت همینه.هر وقت که دارم دق می کنم از حرفای نگفته و بغضای فرو خورده و اشکای قایمکی تو دست شویی و تو تاکسی و خنده های دکوری ٬اینجا تنها جاییه که به ذهنم میاد توش بنویسم.برام اهمیتی نداره که اگه فک کنید دارم مسخره بازی در میارم و بگین که چه قدر من کلن همش از ناراحتی می نویسم.واضحه که بیشترتون منو تو دنیای واقعی دیدید و می دونین که ناراحت بودن اقلن تو ظاهر حالت عام من نیست.حالت عام من خنده ست و لبخند و روحیه دادن.بودن جایی که خواستنم و قایمکی سر خوردن و در رفتن از جایی که عمیقن و قلبن کسی نمی خواد اونجا باشم که این روزا همه جا همین حکم رو بر ام داره.دل داری دادن به بقیه واسه این که امیدوارم که خوب داده باشی امتحانتو در حالی که خودم گند زدم امتحانو.اعتماد به نفس تو حرف زدن در حالی که تو درونم جنگیه واسه قایم کردن لرزش صدام و دو دلی های فکریم. اما داستان اینه که من حالم خوبه.که حالم خوبه.که می خندم و به هیچ چیز هیچ چیز فکر نمی کنم.برام مهم نیست که دیگران چه حالی دارن چون باید خوب باشم.باید خوب باشم چون خودمم که باید باشم و تنهام.باید برم دنبال زندگی آینده.برم دنبال کسی که منو خوشحال کنه٬شوخ باشه٬شاد باشه بخنده.حقیقت اینه که من یاد گرفتم چه جوری بدون تو روزامو بگذرونم...بدون تو عبارت درستی نیست بهتره بگم بدون فک کردن به تو و کارات و حرفات.درس می خونم چون امتحان دارم.باید امتحانم رو خوب بشم چون تنها راهیه که می تونم حفره ی عمیق توی روحمو پر کنم.نه خب تقریبن میشه گفت هیچ حفره ای نیست چون ابدن چیزی نبوده.عادت کردم که با چیزایی که حتی کوچک ترین دلیلی واسه درکشون ندارم خودمو سازگار کنم.همونجوری فک کنم که بقیه ازم انتظار دارن.به نسبیت ایمان دارم و می دونم هیچ وقت مطلق نبودیم و نیستیم.فراموش کنم چه چیزی ازت خواستم و در مقابلش چه چیزی بهت دادم و چه قولی بهم دادی و چه ساده زدی زیرش و مهم نیست اصلن که من روی اون قول چقدر حساب باز می کردم چون عادت کردم به نسبیت.تغییر کردم و خیلی هم زیاد تغییر کردم...عادت کردم به این تنهایی عمیق این روزا و همه چی فعلن خوبه و من خوبم. اما حقیقت بیشتر داستان اینه که من این روزها دروغ گویی بیش نیستم.دروغ گویی ماهر که خودش بیشتر از همه دروغاشو باور می کنه.یه جایی گم شدم تو گذشته و سخته که ازش بکشم بیرون.تمام حرفام و کارام رو حساب گذشته س.گذشته ای که زیاد دور نیست و به اندازه ۴ ماه دور تره.باور دارم نسبیت رو اما نه به این سرعت.از این حفره ای که داره منو هر روز بیشتر می کشه تو خودش خسته ام.از خودم منزجرم وقتی که دلم می خواد با یه قمه ی بزرگ دست همه ی آدمایی که انگشتای دستشون رو به نشون عشق و امنیت به هم گره زدن رو به طرز اسفناکی قطع کنم که دیگه این آدما دستی نداشته باشن که بگیرن .دوست دارم برم تو خیابون چشم همه ی آدمایی که عاشقونه تو چشم هم نگاه می کنن رو در بیارم تا دیگه نگاهی نباشه و بتونن بفهمن من چی می کشم.برم همه ی آدمایی که با هم بستنی قیفی می خورن تو زمستون و یخ می زنن و بعدش میرن چایی می خورن تا گرم شن از گلو بدرم با دندونام که دیگه حسرت اون جور بستنی خوردن رو نداشته باشم.دوست دارم برم هر چی رابطه ی دوست داشتننه و هر چی واژه از این دسته تو دنیا به هم بزنم تا همه بفهمن که من چه حسی دارم.دوست دارم به همه ی آدمای دنیا خیانت کنم تا بفهمن که چه دردی داره حتی بیشتر از... دوست دارم... که خیانت نکن حتی اگر خیانت کنند به تو٬کینه نورز حتی اگر کینه توزی کنند بر تو... بیهوش میشم رو تخت بیمارستان ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388 21:51 توسط مرجان |
یه چیزی تغییر کرده.یه چیزی که می دونم چیه اما نمی خوام باورش کنم.از دست رفته انگار.تو وجودم نیست دیگه. خیلی غم انگیزانه ست.خیلی.اما دیگه دست من نیست... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388 23:57 توسط مرجان |
من قویم
من تحملم زیاده من می تونم طاقت بیارم. من گریه نمی کنم من تموم نمیشم... من می مونم + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388 17:10 توسط مرجان |
روزای خاکستری و سیاه هیچ وقت تموم نمیشن.چه خوش خیاله آدم که فک می کنه دیگه رفتن و می تونی حالا از ته دل بخندی.فراموشی مثل مسکن می مونه که دردو درمان نمی کنه و فقط تسکینش می ده. وای از اون موقعی که اسمت نقش می بنده رو صفحه ی گوشیم...قوی ترین مسکن دنیا هم نمی تونه آرومم کنه.چون فراموش نکردم.مگه میشه فراموش کرد؟ من هیچ وقت انقدر تلخ نبودم.میشه که آدم به طور غیر ارادی همش ضد حال باشه؟میشه واقعن؟ من همان به که از او نیک نگه دارم دل که بد و نیک ندیده ست و ندارد نگهش. پ.ن:این سایتیه علیه دیکتاتور بزرگ.امضاش کنین اگه می خواین!فیل.تره.اگه فیل.شکن خواستین بگین بهم!لینک + نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388 23:19 توسط مرجان |
موقع امتحانا که میشه پرحرف میشم انگار.بر عکس اکثر بچه های ورودیمون که کلن تارک دنیا میشن و بابای کتابا و جزوه ها رو در میارن.خداییش نیگا کن دیگه!منی که شب امتحان و تو فر جه ها می خونم و ۱۵ میشم و عشق دنیا رو می کنم کجا و شمایی که کل ترمتون تو کتابخونه و سر کلاسا می گذره کجا! نمی دونم چرا دانشگاه اینقدر انرژی منفی داره برام.تک تکه جاهاش.دست خودم هم نیست کنترلشون.افکار منفیه که هجوم میاره به ذهنم.بیشتر خاطرات و فکر آدما و به خصوص یه آدمه که دیوونم می کنه.همین که ازش دور میشم حالم به مراتب بهتر میشه.ای کاش دیگران انقدر خود خواه نبودن و یه قدمی واسه آدم بر میداشتن.حالا من به دو نفر گفتم که اگه دانشگاه بودین خبر بدین من واسه اعتبار بخشی ازتون کمک بگیرم اما خب لابد نتونستن دیگه.یعنی می د ونی دلم نخواست که بگم.کلی منته که بعدش رو سر آدم میذارن.من که امروز کار داشتم اونجا خودم رفتم اعتبار بخشی کردم و خلاص!حالا خودمونیم یه کم کمک رسوندن به بقیه از هیچ جای آدم کم نمی کنه.خودم نمیگم چی کار کردم که ریا نشه!:)اما دوستان می دونن. آقا جان از قدیم گفتن کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!صد در صد درست گفتن. امشب هم در ادامه ی ولگردیو بیرون رفتن تشریف بردیم خیر سرمون خرید.تازه پی بردم که من چقدر از خرید کردن متنفرم.یعنی خودم اگه بدونم چی می خوام دوست دارم خریدو ها اما امان از موقعی که بخوام با کسی برم خرید و ازم نظر بخواد یا برم window shopping! یعنی سگ میشم در حد ا.ن! یه گوشواره خریدم و یه النگو که انقدر گشاده از دستم در میاد...اما قشنه! خواهر داشتن خوبه خیلی خوبه مخصوصن اگه برات هر چی می خوای بخره!تو مشهد یعنی دهن بچه ها رو پیاده رو کردم بس که هر جا چیز قشنگ دیدم گفتم اگه خواهرم بود برام می خرید!بقیه هم کلی حسودیشون شد. چیز دیگه ای هم که جدیدن در راستای خود شناسی خودم !!! فهمیدم ازش متنفرم تکراره!تو این دنیا خیلی چیزا هست که علی رغم تنفر انگیز بودن باید تحمل کنم.زندگی مقوله ی تکراری می باشد کلن نه؟ چه به جفنگ گویی افتادم من!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 23:4 توسط مرجان |
|