تبليغاتX
به همین سادگی
روزی گفتم مث ماهی شدم که تو دست هیشکی نمی مونه و نموندم. هی از این آب به اون آب٬ از این رود به اون رود٬ از این حوض به اون حوض و از این تور به اون تور رفتم تا رسید به اون. گفتم این دفعه می مونم٬ گفتم میرم ته آب رسوب می کنم و ته نشین میشم و زندگی می کنم و تن میدم به این اسیریه شیرین.
اما این دفعه تور از اول٬ با دستاش باز شد تا باز منو رها کنه تو رودخونه که به هیچ جا نمی رسه. چسبیدم به طنابای تور و ول نکردمُ هربار تور رو تکون می داد تمام وجود منم می لرزید اما محکم تر می گرفتم٬ به روم نیاوردم که طوفانه و باد و بوران و هر لحظه ممکنه دستام ول بشه٬ اما باز موندم و همچنان موندم...
اما می دونی چیه؟ دیگه دستام باد کرده و تاول زده. دیگه  نمی خواد توی این تور بمونه٬ می خواد باز ماهی بشه و آزاد بشه و سر بخوره از دستای همه تا بره به دریا برسه. چون تور دیگه حتی نصف نیمه هم توی آب نیست٬ نفسم داره بند میاد٬ هم از خستگی هم از اسیری.
فک می کنم باید برم.
اما خسته ام.
خیلی زیاد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:32  توسط مرجان  | 
بابا از ساعت ده که می رود در جایش، هی پهلو به پهلو می شود. او که می آید، میرود در بالکن سیگار ساعت 12 اش را می کشد و آرام می گیرد در جایش تخت می خوابد...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 23:57  توسط مرجان  | 
دیروز بیست و دومین سالروز تولدم(البته من همچنان درگیر محاسبه هستم که آیا بیست و دومی بود یا بیست و سومی!) هم رسید و دوستا مثل هر سال شرمنده کردن و یه سری که من اصلن توقع نداشتم این روزو یادشون بود. ممنونم از همه شون. خونواده هم که امسال سنگ تموم گذاشتن و بهترین تولدم رو برام جشن گرفتن٬ واسه اینکه ریا نشه دیگه وارد جزئیات نمیشم!:دی

پ.ن بی ربط: امروز فک کردم که گاهی پدر سالاری تو خونه لازمه٬ از اون پدر سالاری ها که حرف بابا تو خونه حجت باشه و هیچ وقت ناحق نمیگه مثل یه کوه محکمه و تا آخر عمرش پشت همه ی اعضای خونه می مونه!

و گاهی فک می کنم ای کاش بابام انقدر همه ی ما زن های خونه رو آزاد نمیذاشت که هرر تصمیمی می خوایم بگیریم٬ آدمیزاده دیگه گاهی دلش چیزای بی خودی می خواد!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:38  توسط مرجان  | 
احمق الاغ نفهم بيشعور كه انتري بيش نيستي، نمي دوني چه حسي داره وقتي كه دوباره ميشينم تا ساعت چهار صبح باهات چت مي كنم و تند و تند خاطرات اين مدتو مي گيم  و مي دونم كه از فردا بعد سه هفته ي مزخرف بيخود الدنگ، هي زنگ مي زني و اس ام اس  ميدي كه كجام و چي كار ميكنم و بيا بريم فلان جا و دلم برات تنگ شده و ...

دوباره و صدباره ي حرفاي صدتا يه غاز من و تاكيد تو كه من نمي فهمم.

اولش خيلي ترسيدم كه داد زديم  با نوشتن كلمات و انگار كه اين دفعه ي آخر باشه كه داريم دعوا مي كنيم و ديگه تمومه اين ده سال و من و تو رفتيم تو زباله دان خاطرات آزار دهنده.

ديگه نكنيم اين كارو باهم، ما كه هي اشك ميريزيم و داد مي زنيم و قربون صدقه ي هم ميريم تهش.

اين ده سال راحت به دست نيومده، حيفه كه راحت از دستش بديم.

حس آرامش مي كنم وقتي اسمت روي گوشيم باز  نقش مي بنده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 3:32  توسط مرجان  | 
شده دلت واسه کسی تنگ بشه و حالت بد بشه و هی بهش فک کنی بعد که بهش برسی بفهمی که نه دلت اونقدری واسه این تنگ نشده بوده که حالت بخواد بد بشه و بدی حالت انگار از جای دیگه ست؟

من الان شدیدن فک می کنم تو قسمت اول گیر کردم و بعیده که به مرحله ی دوم بررم اما حسم میگه که اگه برسم عینهو همون مررحله ی دوم میشه

چون اخیرن هیچی ته ته ته ته دلمو شاد نمیکنه

اینم مثل بقیه

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 22:15  توسط مرجان  | 
جعفر آقا چند روزیه که گم شده. میگن گربه ها بی وفان اما این یکی نبود، هر جا که می خواستیم بریم تا سر کوچه دنبالمون میمومد و بدرقه مون می کرد. بعید می دونم کسی واسه گم شدنش ناراحت باشه اما ای کاش برگرده و دوباره پشت در وایسه تا بهش غذا بدیم. جعفر آقا برگرد!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 0:17  توسط مرجان  | 
دیده اید این فیلم های فقر و فلاکت را که دخترک خانواده به خاطر بدهی های پدر می رود زن طلبکار پدرش می شود؟ آن طلبکار هم انقدر قسی القلب است در عین عشاقت( ازهمان صیغه ی عشق مثلن!) که عین خیالش هم نیست که آن دختر اصلن دوستش ندارد و دلش می خواد با کسی ازدواج کند که دوستش دارد...

دخترک گاهی خودکشی میکند و گاهی هم تن می دهد به زندگی اجباری با مردی که بو می دهد و سیبیل دارد و با مشت پیاز را می شکند و با دیزی می خورد و دوغ را سر می کشد و تهش یه آروغ طول و دراز می زند و داد می کشد: هی ضعیفه بیا اینارو جمع کن و سریع بیا تو رخت خواب!

اصلن دوست داشتن چه معنی دارد برای آدم های بدبخت و بیچاره؟ آدم هایی که زندگی گاهی آنقدر با آن ها بی رحم است که هیچ دلشان نمی خواهد زنده باشند.

وجه تشابهش با زندگی من کمرنگ است اما گاهی فکر می کنم اگر قرار باشد بررای من اتفاق بیافتد چیزهایی که گفتم من کدام راه را انتخاب می کنم  اما می دونم که قطعن خودمو نمیکشم٬ چون هیچ وقت اونقدر جسارت نداشتم.

رودربایسی چیز بدی است٬ مخصوصن اگه آدمی باشی مثل من...

خسته ام٬ از زندگی کردن خسته ام٬ دلم نمی خواهد ادامه پیدا کند.می دونم هیچ کاری نمی کنم ولی ای کاش راهی وجود داشت که تموم بشه٬ تموم بشه بدون حسرت...

پ.ن: گوشتو بیار جلو تا فقط دم گوش خودت بگم هر وقت از آن پیچ لعنتی می گذرم و تو خیابان و میدان تیموری وارد میشم و از جلوی خیابون اکبری و مترو و اون در لعنتی ترر می گذرم یه آه بزرگ می کشم٬ حیف که تو احساساتت خرتر ازاین حرفاس که این چیزها رو بفهمی...

از خودم متنفرم که این جوری می نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 20:49  توسط مرجان  | 
و قلب یک دختر بارها و بارها و بارها می شکند٬ هر چند به زعم شما شیرین عقل.

هرکس که میاد انگار فقط میاد که بشکندت و اصلن هم نمی خواد ببینه تو چقدر سخت تیکه های وجودت رو با ضجر به هم چسبوندی و واستادی.

فقط به این فک می کنه که باید خودشو نجات بده و هلت بده به اعماق هزار دالون وجودت تا دوباره خودت راهو پیدا کنی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 0:58  توسط مرجان  | 
خیلی بده که آدم بیشتر وقتا حوصله ی آدمایی که جز حرفای تکراری نمی زنن نداشته باشه؟ دلش نخواد گوش بده به حرفای بیخودی که بقیه از زندگیشون تعریف می کنن؟

تو یه کتابی خوندم آدما وقتی یه چیزی واست تعریف میکنن یا یه سوالی ازت می پرسن٬ اصلن دلشون نمیخواد نظر تورو بدونن٬ فقط می خوان که شما تاییدشون کنید٬ پس چه اهمیتی داره گوش بدی که طرفت دو ساعت داره چی میگه؟ آخرش یه تایید کن و خلاص!

حالا از این طرف من یه خاله دارم معلم بوده٬ نمی دونم چرا هرچی که هرکی میگه این باید  یه چیز در خلاف جهت اون حرف بزنه که اون حرف نقض بشه٬ حالا مهم نیست که چیزی که میگه بهش اعتقاد داره یا نه٬ فقط ارضاش می کنه که باهات مخالفت کنه. خب مسلمه هر  وقت که این میره بالا منبر من به شدت لبمو می خورم و حرص می جوم! یه چند باری هم سر خرافاتی که بهش اعتقاد داره بحثمون شده و آخرش منو به الحاد و کفر محکوم کرده!

یه بعد  قضیه هم اینه که چرا آدما انقدر چیزای تکراری رو صد دفعه تعریف می کنن؟ خسته نمیشن آیا؟ یعنی بعضیا هستن که زور می زنن بهت بفهمونن که یه قضیه چقدر براشون مهمه٬ و وقتی واسه اونا مهمه باید قطعن واسه شما هم مهم باشه٬ یعنی یه جوری می خوان تو همون حسی رو داشته باشی که خودشون دارن٬ آقا جان نمیشه به خدا!!!! من یه دو باری سعی کردم هیجانم رو توضیح بدم نشد بیخیال شدمُ چون فقط باعث کاهش هیجان خودم شد و ابدن نتونستم حسامو منتقل کنم٬ پس واسه خودم نگهشون داشتم.

بعضیا هم هستن که تو هر چی که میگی اونا ربطش میدن به یه موضوع تو خودشون و تا تهش میرن تا جایی که تو فراموش می کنی چی داشتی می گفتی. مثلن یه دوستی داشتم داداشش دکترای نمی دونم چی چی می خوند٬ بعد هر قضیه ای که پیش اون بنده خدا بحثش باز میشد ربطش میداد به برادرش٬ مثلن کافی بود بحث عروسی بشه٬ یا غذای سلف٬ یا آرایشگاه یا هر کوفتی٬ بالاخره یه چی پیدا میشد که مصداق در برادر ایشون باشه.

خلاصه کلوم اینکه آقا جان انقدر فک نزن! یه کم از آرامش فضا لذت ببر!

خلاص.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 1:42  توسط مرجان  | 
متنای یه کم عاشقانه خیلی شبیه هم هستند، عاشقانه هم نه، دوست دارانه ی خیلی زیاد.

یه زمانی هست یکی هست که دوسش داری و مرتب واسش می نویسی و یه چیزایی می نویسی که خیلی قشنگن، آدم خودش هم نمی دونه از کجا میاد، اما میاد و آدم هم می نویسه و بعدها که می خونه یا به خودش فحش میده یا از خودش حض می کنه که یه زمان چه چیزایی می نوشته ها!

خاصیت دیگه ی این نوشته ها اینه که انگار مخاطب همه ی نوشته ها تا ابد یکیه، یا اگرم یکی نباشه آدمایی هستن که خیلی شبیه همن، اما در واقع این جوری نیست. همش بسته به ذهن آدمیه که داره نوشته رو می خونه و تا ابد فک می کنه که اون یه نفر تا آخر دنیا معشوق اون نویسنده می مونه. یعنی یه نفر میاد که کم یا زیاد تو رو می شناسه، می دونه یه زمانی یه چیزایی بوده، اما بقیه ش رو نه دیده و نه شنیده، بعد همین جورر الکی یه نظری میده و در میره و حتی آدرس اشتباهی میذاره که مبادا بری جوابشو بدی و از اشتباه درش بیاری. خلاصه اینکه آقا جان یه چیزایی هست که تو نمی دونی،

 آدما هم تو زندگی من میان و میرن و تو هر بررهه آدم یه افسوسی واسه خودش داره، گاهی هم از سر شکم سیری و بی دغدغگی میاد یه چیزایی می نویسه که دلیل نداره تو به واقعیت های موجود ربطش بدی که.

 حالا این که مخاطبا یکی هستن یه دلیلش اینم می تونه باشه که تو این جور نوشته ها آدم سعی می کنه خاطرات خوب رو از طرفش به یاد بیاره و خوبی ها همه شبیه هم هستن و وقتی می نویسی انگار که اینا همه یه آدم هستن که در واقع این طور نیست. خلاصه اینکه تو این اواخر، تو همین چند ماهه یه اتفاقایی افتاد که خیلی سریع بود و مغز من هنوز نتونسته خوب آنالیزشون کنه. می نویسم بلکه یه چیزایی دستم بیاد نه اینکه بگم من عاشقم یا کوفت و ال و بل!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 1:26  توسط مرجان  |